زندگی نامه شهید جاویدالاثر سید اسدالله موسوی بنی
شهید سید اسدالله موسوی بنی فرزند نصرالله ، در سال 1342 در شهربن دیده به جهان گشود و وجودش برخانواده ای که یکی از سادات شهراست ارزانی گردید. و آنگاه جوانی عاشق دین و مذهب ، با اخلاق شایسته و زبانزد مردم شهر شد.
پس از دوره ی دبیرستان در کنکور دانشگاه شرکت کرد و در تربیت معلم ، رتبه قبولی را کسب نمود.
اما او پیش تراز این درکنکور جبهه شرکت جسته بود. پس درس خویش را در دانشگاه خط مقدم آغاز نمود و شاد و مسرور از این حضور ، فعالانه خدمت نمود.
شهید سید اسدالله موسوی بنی در عملیات والفجر مقدماتی که در منطقه ی فکه طراحی و اجرا شد ، شرکت نمود و در این عملیات نام جاویدالاثر برخود گرفت . و تاکنون در خاک جبهه به انتظار آقایش آرامیده است تا برای انتقام خون مادرشان قیام نماید.
زندگی نامه شهید سیدساعد مرتضوی بنی
شهید سیدساعد مرتضوی بنی فرزند نصرالله ، در سال 1343 در شهر بن متولد شد. و غنچه ی وجودش شروع به شکفتن نمود. سرنوشت آن بود که در کودکی از داشتن پدری دلسوز، محروم ماند.
ولی مادر زینب صفتش با مشکلات جنگید و او را مانند شیردلاوری تربیت کرد. آفرین برتو ای مادر مهربان که چنین پسری تربیت نمودی.
این فرزند انقلاب ، عاشق امام خمینی (ره) بود و در سحرگاهان ، صدایش به گوش می رسید که با توسل به اهل بیت(ع) از آنان طلب شفاعت می کرد.
باشروع جنگ ، مادرخود را راضی نمود و به جبهه رفت ، چرا که او هم مانند جد خود، حسین(ع) شعارش «هیات من الذله » بود. تا اینکه جان خود را در راه حسین(ع) و در راه اسلام فدا کرد. و در جبهه ی شوش به سوی جد خود به پرواز در آمد.
وصیت نامه شهیدسیدساعد مرتضوی بنی
بسم الله الرحمن الرحیم
وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبیلِ اللّهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْیَاء وَلَکِن لاَّ تَشْعُرُونَ
مازنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
بنام الله پاسدارخون شهیدان و درود فراوان بر مرد حق رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام امت خمینی کبیر.
دیگراین زندگی پر رنج و مشقت را نمی خواهم . دیگر در کنجی نشستن و به آینده خود فکرکردن را نمی خواهم. دیگر به فکر تجملات و مادیات نیستم.
از این زندگی فانی سیر شده ام. دیگر نمی خواهم زنده باشم و شاهد و ناظر تجاوزات به اسلام عزیزم که شرف و حیثیتم است ، باشم.
دلم از این دنیا کنده شده ، و سراسر وجودم و تمام سلولهای بدنم را عشق به اسلام و عشق به شهادت در راه اسلام فرا گرفته است.
فقط تنها چیزی که به فکر آن هستم ، اسلام است . اسلام ای مکتب عزیزم درود برتو که چنین شور و عشقی در من نهاده ای .
ای دوستانم ، ای خانواده عزیزم من یکی از هزاران نوگل هستم که پرپر می شوم ، اما حال که خدای یکتا این حقیر را لایق شهادت دانسته ، مبادا بخواهید برای من عجز و ناله کنید ، چرا که من به آرزوی دیرینه خود رسیدم.
درود بر تو ای مادر عزیزم که برای بزرگ شدن من چه زحماتی را متحمل شدی . من نزد خدای مهربان شفاعت شما را خواهم کرد. ای مادرعزیزم خیلی باید ببخشید که پسرخوبی برای شما نبودم و بعضی مواقع از دستورات شما سر پیچی می کردم.
بگذارید خون ما جوان ها بریزد، تا دیگران عبرت بگیرند و بهتر بتوانند اسلام را درک کنند. اگربا شهادت من فقط یک نفر به اسلام ایمان آورد و عشق به اسلام در وی مولود شود همین برای من کافیست و من توانسته ام رسالت خود را انجام دهم.
اگرمی خواهید روح من شاد باشد خواهش می کنم برای من گریه نکنید. اگرهزارجان هم داشتم در راه الله و اسلام فدا می کردم. حال که همه بسوی فروغ ابدیت رفتنی هستیم ، پس چرا با افتخار و عاری ازگناه نرویم.
من چندان سال ازعمرم نمی گذرد که احتیاج به نوشتن وصیت نامه داشته باشم ، لذا این چند کلام را نوشتم تا عشق درون خود را بیان کرده باشم. و حال که دیگر مرا نمی بینید این رابطی باشد بین من و شما زیرا که فکر کردم لیاقت سربازی امام زمان(عج) را دارم و شهید خواهم شد.
مادرم شاید آرزوی دیدن شب دامادی مرا داشتی اما باورکن شهادت بالاترین خوشی و دامادی برای من بود.
دیگر چیز تازه ای به نظرم نمی رسد که ضمیمه وصیت نامه کنم. درپایان برای همگی شما دعا می کنم که خداوند صبر جمیل به شما عنایت کند. و امیدوارم که شما ازاین امتحان خداوند پیروز بدرآیید و آرزوی توفیق در زندگی را برای شما دارم. خداحافظ
(والسلام علیکم ورحمه الله و برکاته) سید ساعد مرتضوی
زندگی نامه شهید سید سیف الله موسوی بنی
شهید سید سیف الله موسوی بنی در سال 1312 ، در شهربن به دنیا آمد.در چهارسالگی پدرش را از دست داد، و دوران کودکی را به سختی گذراند. اوهمچون شمشیر در برابرسیاهی ها و سختی ها بود و فقر را به زانو درآورد.
پس از دوران سربازی ، ازدواج کرد و برای اداره ی امورزندگی به باغبانی و کشاورزی پرداخت. آن گاه که شنید ، صدامیان می خواهند درخت اسلام را بخشکانند، او نیز به جبهه ها شتافت. تا باخون خود نخل اسلام را آبیاری کند.
به نقل از همسنگران در شب عملیات ، چهره اش نورانی تر ازشب های قبل بود، گویی می دانست که آن شب ، شب عروج خواهد بود. اما تقدیر چیزدیگری برای او رقم زد.
او مجروح شد و به بیمارستان منتقل گردید. زمانی که دربیمارستان بستری بود ، همسرش زینب وار از او پرستاری می کرد. زمانی که از بیمارستان مرخص شد، دست از کار و تلاش برنداشت؛چرا که او در مقابل سختی ها چون کوهی استوار بود. ولی جانباز، قاصدپیام رسان است، نمی تواند بماند ، باید به دیار اصلی خود برگردد.
شهید سید سیف الله موسوی بنی مدتی در میان مردم زندگی کرد، اما جراحتی که از جبهه ها برایش به یادگار مانده بود شدیدتر شد و در سال 1364 به سوی همسنگران خود سفرکرد.
شهیدسید سیف الله موسوی از سمت راست نفر اول